فدای چشای دلبرشم که...

خرید بک لینک

مامان اومد تو اتاق

با عجله تمام فایل هایی که بازکرده بودم رو بستم

گفت دختر مگه کر شدی؟ هزاربار صدات زدم...

با صدای گرفته از بغض گفتم جانم مامانی!

گفت یه ساعته دارم میگم پاشوبیا کمکم این لباسا رو آویزون کن...

بقیه ی حرفشو نشنیدم...

کلی رفتم توو فکر

آخه مامانِ مهربونم...

میدونم سختت میشه با این دستای خیس از حیاط پاشی بیای اتاقم...

میدونم اونهمه لباسو اون وسط رها کردی و اومدی منو صدا بزنی...

اما نمیدونی وقتی عکساشو مرور میکنم...

درست لحظه ای زوم میکنم رو چشای دلبرش...

دیگه ناخودآگاه دلم نمیخواد هیچ صدایی رو بشنوم...

با صدای مامان بازم حواسم پرت شد...

-همشم سرت توو این کامپیوتر لعنتی باشه...

-چشم مامی... شما برو منم میام...

بعد از رفتن مامان...

باز فایل عکسشو باز کردم

و یه بوس یواشکی که پر از شیطنت دخترونه بود رو برای عکسش فرستادم

و برخلاف میلم رفتم به مامان کمک کنم

فدای اون چشای دلبرشم من...

عاشقانه برایت مینویسم...

ما را در سایت عاشقانه برایت مینویسم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 169 تاريخ: سه شنبه 26 دی 1396 ساعت: 19:28

صفحه بندی